کاش میدانستی ساختن قایق بیهودست
کاش میدانستی شهری نیست که در آن پنجره ها رو به تجلی باشند
کاش میدانستی شاخه ی معرفتی دیگر نیست
کاش میشد باور کرد بودن شهری را که در آن روییده شاخه ی معرفتی
که در آن رویا ها همه شیرین باشند
سعی خود باید کرد قایقی باید ساخت باید انداخت به آب دور باید شد از این رنگ و ریا
با اجازه از سهراب سپهری
یه سفره زورکی که باعث شده حتی از چت هم محروم شم
![]()
![]()
دعا کنین نجات پیدا کنم![]()