تبليغاتX
شیما

 

زمستان!

 

آسمان تاریک شد             یک ابرهم بالا نیامد

ناگهان خورشید چرخید- ابر جنبید- برف رقصید !

بر زمین بی رنگ ما، برفی آمد و بنشست یک برف ضخیمی

دلبرا بپا نیفتی!

باز آمد برفهای شعله آسا تیکه تیکه ، باران آمد تپه تپه،سنگ آمد قطره قطره

سوز سختی آمدو دندان من تق تق به هم خورد

هر کلاغی بر سر برفی نشسته قار میزد – عنکبوتی تار میزد – ساربان را مار میزد- شیما گیج میزد- مادرش هم جیغ میزد

بر زمین خورشید تابید ،نور خود بر برف سابید

برفها شد آب

من ندیدم باد سرد و هیچ دندانم نکرد تق ته تق تق تق

 

 

دو ساعت و نیم صبح دو دقیقه بعد از شروع تب

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 22:14 توسط شیما |

خدا شفام بده که خل بودم خل تر شدم

 

لشگر سرما بزدبا لنگه گیوه  بر بساط برف و یخ اندر زمستان

ابرهاجاروب گشتند ، برفها پاروب گشتند.

سوز سرما لحاف را بر سرکشید و فرار کرد

شبنم صبح بهاری روی گلها ته نشین شد.

یک نسیم ناقلا آمد به باغ ورفت آن ته با گل دیگر قرین شد.

شیما باز قرصات رو یادت رفت بخوری؟

این نوای روح داراز هر طرف بر گوشم آمد .

 

 

ساعت یک ربع و دوساعت قبل از خوردن دیازپلم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:44 توسط شیما |

رویای من

 

 

به چشمان عسل رنگ تو دیدم موم مهرت را

که چون رویای خواب آلود من اشکش درآمد

آه سبز من زجور آبی تو ارغوانی شد ولیکن 

بازم ولیکن

 

گفته بودی رازها گویم در تلفن

حیف شد

یکهو شماره ها 9 تایی شد

از اطاق سرد من برخاست در آن دم

دوصد بانگ خموشی، دلبرا خیلی چموشی

قاطر چشمت لگد ها به قلبم

من ز افسار محبت های تو جانم در آمد

تا تکان خوردم لحیم گردن مخلص ور آمد

خاطرات عشق من در یاد من هرگز نمیرد

پاچه ی من را سگ ناراحتی هرگز نگیرد.

 

 

فردای دیروز و دیروز فردا در امین آباد

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 11:50 توسط شیما |